حكيم ابوالقاسم فردوسى

251

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گريختن افراسياب از گنگ افراسياب با دلى پر خون و ديدگانى پر اشك به ايوان برآمد و به فراز باروى كاخ خود رفت و آن شارستان را بنگريست . ديد كه دو بخش از جنگاوران تورانى كشته شده و ديگران نيز همگى از جنگ برگشته‌اند . از هر سو خروش سواران و بانگ ِ زنان و خروش تبيره زنان از پشت پيلان به گوش مىرسيد . پيلها را بر روى زندگان مىراندند و بر زمينشان مىكوبيدند . همهء شارستان را پر از دود و فرياد و آتش و تاراج و باد ديد . يكى شاد و ديگر پر از درد و رنج * چنان چون بود در سراى سپنج چون افراسياب كار را بدانگونه ديد و آن مرگ و برگشتن روزگار را بديد و اين كه ديگر نه جهن و برادر و سرزمين براى او مانده و نه تاج و تخت و كمر و شاهى پس با دلى پر از داغ و درد گفت : براستى كه آسمان چه بر سر من آورْد . با چشمان خود روزگارى را بديدم كه كشتن و مرگ برايم آسان گشت . آنگاه افراسياب پر از درد از آن بارو فرود آمد و تخت شاهى را درود فرستاد و گفت : آيا ديگر كِى تو را با شادى و آرام و ناز خواهم ديد ؟ سپس افراسياب با خيره سرى از آنجا ناپديد گشت و هوش و خِرَد او همچون مرغان پريد . در آن ايوانى كه در دژ برآورده بود ، راهى در زير زمين بساخته بود كه هيچكس از سپاهيانش از بودن چنان راهى در زير دژ آگاه نبود . پس دويست تن از نامداران را برگزيد و از آن بيراهه ناپديد گشت . و بدين سان از آنجا راه بيابان را در پيش گرفت و چنان ناگهانى آواره گشت ، كه هيچ كس نشان او را در گيتى ندانست « 1 » . همهء كشورش از آن كار در شگفت گشتند . از سوى ديگر ، چون كى خسرو

--> ( 1 ) - ثعالبى رويدادهايى را كه در اينجا ذكر شد يعنى نحوهء تعقيب افراسياب توسط كى خسرو و چگونگى رسيدن او به گنگ دژ را اين گونه روايت مىكند : « كى خسرو در پى او [ افراسياب ] روان شد و چون به چين رسيد ، فغفور پادشاه چين ، او را ميهمانى كرد و خود به تن خويش از او پذيرايى كرد . ديگر شاهان آن سامان و شهرها نيز از فغفور پيروى كردند و به ديدن كى خسرو آمدند و ارمغانها بر او افشاندند . آنگاه براى گذشتن از دريا ، كشتى و ديگر ابزارها را براى او آماده كردند و يارى دادند و دوش به دوش كى خسرو آمدند تا با سپاهش از دريا گذشت و چون به نزديكى گنگ دژ رسيد ، افراسياب مانند سيماب از آنجا گريخت و نهان شد . گويى زمين او را در خود فرو برد . » تاريخ غررالسير ، ص 148 . نيز مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 90 .